معــــاد

مرد حیران چون رسد این جایگاه    در تحیر مانده و گم کرده راه

گر بدو گویند مستی یا نه‌یی          نیستی گویی که هستی یا نه‌یی

فانی ای یا باقی ای یا هر دوی     یا نه‌ای هر دو توی یا نه توی

[معــــاد]

 

دیروزِ بیست و هشت سال پیش

سفینـه ای آمد

و مرا بُـرد

آن قدر بُـرد

که دیگـر نمی رفتیم

زمان مُـرد

عـددها ریخت؛

رسیدیم به: سیزده میلیارد و پانصـد و نود و نُـه سال پیش

به یک سال پس از ترکیدن کبیر.

صدایی گفت:

" سفینـه از این جا به قبـل نمی رود/ چرخ هایش می سوزد!"

پیاده شدم

من ماندم و فضـا

وسیاه چالـه ای که می خندیـد

خنـده اش مرا مکیـد؛

بیدار که شدم

فـردای بیست و هشت سال بعـد بود.

 

 

نیمــاجـم

دی 91

/ 0 نظر / 5 بازدید